رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

وبلاگ آقای نی نی

عید

1391/12/6 11:16
نویسنده : we
190 بازدید
اشتراک گذاری

حال و هوای عیدو دارم ....همه جا بوی گلهای بهاری می آد . بوی بنفشه های دور میدون ها می آد . این حال و هوا رو دوست دارم . این شلوغی خیابونا رو دوست دارم . مهم نیست همه چی گرونه ، مهم نیست که خرید امسال زیاد نیست ....برام رفت و آمد و ازدحام آدما قشنگه ....تمام سالهای گذشته تا روزهای آخر سر کار بودم و فرصت نشده که از راه رفتن توی خیابونا لذت ببرم . این روزها منتظر 6 ماه مرخصی بدون حقوقم هستم . به خاطر آقای نی نی می خوام 6 ماه خونه باشم . می خوام اضطراب جدایی من رو دیگه نداشته باشه . می خوام دیگه وقتی لباس می پوشم با تمام وجود نلرزه که منو از دست می ده . می خوام بدونه که حتی اگه اون هم نخواد باز من کنارش می مونم و همیشه حمایتش می کنم .می خوام روزهایی که فرستادمش خونه پرستار و هر صبح به خاطر جدایی از من و حمید و از خونه امنش گریه کرد....و من هم اومدم گوشه خیابون پارک کردم و گریه کردم از یاد دوتائیمون بره . همه بچه ها وقتی جدا می شن گریه می کنن اما بچه شیر، طوری بی تاب بود که هنوز وقتی یادم می آد قلبم خراشیده می شه . اعتراف می کنم که مادربی فکر و بی انصافی بودم که حرفهای دیگران در مورد طبیعی بودن گریه آقای نی نی  رو به احساس قلبی ام ارجحیت دادم . اعتراف می کنم هیچ چیز بالاتر از احساس مادری نیست و یاد گرفتم که اگر تمام دنیا چیزی رو بگن که احساس من به اون گواهی نده با تمام وجودم با همه شون بجنگم . حالا اون روزا کم کم داره کم رنگ می شه . پسرم شبها دچار وحشت شبانه نمی شه و فراموش نمی کنم که خاله مینو و عمو حسن چقدر برای من در تمام سالهای کودکی ام تا الان مادری و پدری کردن و از لحظه تولد بچه شیر تا امروز مهمترین تکیه گاه من و حمید و آقای نی نی بودن . و راهنمایی هاشون در مورد بچه شیر همیشه بی عیب و نقص بوده و خوشحالم که پسرم بجز من و بابا جونش، دو فرشته مهربونو داره که به اندازه ما در کنارشون احساس امنیت کنه.لطف اونا هرگز هرگز هرگز قابل جبران نیست و من همیشه به خاطر می سپرم که اگر اونها نبودن من و پسرم از دست می رفتیم.

این چیزها رو نوشتم تا بگم که منتظرم روزهای مرخصی از راه برسن و من هم همراه بچه شیر خودم رو به دست حال و هوای عید بسپارم ...توی پارک به همراه بچه شیر بدوم  و بهار رو با تمام وجود احساس کنم .توی خیابونا قدم بزنیم و آدمها رو تماشا کنیم. این روزها دیگه دغدغه چیدن سفره هفت سین رو ندارم . چون می دونم که آقای نی نی مثل بچه گربه ها تمام فکرش به هم زدن سفره ام خواهد بود . اما هنوز هم برای روزهای آخر اسفند و خرید گلدونهای لاله و سنبل و سبزه لحظه شماری می کنم .برای لحظه سال تحویل و مهمونی دو روز اول (تاکید می کنم دو روز اول ) لحظه شماری می کنم . همه جا تمیزه و همه لباسهای قشنگ می پوشن .مهم نیست چقدرغصه توی دلت خونه کرده ...اون روزها همه لبخند می زنن و از دیدن هم خوشحالن. هنوز هیجان و لذت خوب عیدی گرفتن رو مثل دوران بچه گی دارم و از شدت هیجان می خوام برای حمید ، خودم و پسرم عیدی بخرم . تصمیم گرفتم با بچه های خیابونی که بوی گند اسپندشون و اصرار برای خرید آدامساشون باعث می شه شیشه ماشینو بکشی بالا و به فرمونت نگاه کنی و بهشون بفهمونی که اصلا نمی بینیشون رفتار بهتری داشته باشم . آخه منم بچه دارم و با این که حس خوبی ندارم اونا رو توی بغلم بگیرم اما می تونم درک کنم که شاید اونا حسرت آغوش مادر داشته باشن . شاید اونا حسرت توجه پدر و مادر داشته باشن و حتما همین طوره وگرنه اسمشون خیابونی نمی شد . به حمید گفتم که امسال به همه بچه های خیابونی که طرفم بیان یه اسکناس عیدی می دم و بهشون عیدو تبریک می گم. ........آخ خ خ خ چرا این مرخصی لعنتی رو نمی دن ...من حسابی عجله دارم .

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

admin
7 اسفند 91 13:16
اینجا جایی است که...لبریزم از خستگی و روزهای تکراری روزهایی که شکنجه آورند به آسانی از راه میرسند و به سختی تمام میشوند اما..... اینجا جایی است که میتوان عاشق ماند و مادرانه کوشید اینجا جایی است که برای نازدانه ام خود را بی بهانه فدا میکنم اینجا قلب مادر است اینجا قلب مادر است.